تبليغاتX

عشق و نفرت

کسی که مثل هیچکس نیست

من دلم می خواهد

با طلوع خورشید ،

جای هر قطره ی شبنم ، روی هرگلبرگی بنویسم ، دوستت میدارم .

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم بهمن 1385ساعت 2:57 بعد از ظهر توسط میترا جان |


گفتمش دل می خری ؟

پرسید چند ؟

گفتمش دل مال تو ، تنها بخند !

خنده ای کرد و دل ز دستانم ربود . . .

تا به خود باز آمدم او رفته بود . . .

رد پاییش روی دل جا مانده بود !

+ نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم بهمن 1385ساعت 7:2 بعد از ظهر توسط میترا جان |


بر تو چون ساحل آغوش گشودم

در دلم بود که دلدار تو باشم . . .

وای بر من که ندانستم از اول ،

روزی آید که دل آزار تو باشم !

بعد از این از تو دگر هیچ نخواهم ،

ره خود گیرم و ره بر تو گشایم

زانکه دیگر تو نه آنی ، تو نه آنی . . . !

 

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم دی 1385ساعت 11:39 قبل از ظهر توسط میترا جان |


من آن گلبرگ مغرورم  !

که می میرم ز بی آبی . . . 

ولی با منت و خاری ،

پی شبنم نمی گردم

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم دی 1385ساعت 11:25 قبل از ظهر توسط میترا جان |


بسترم

صدف خالی یک تنهایی ست !

و تو چون مروارید . . .

گردن آویز کسان دگری !

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم دی 1385ساعت 11:21 قبل از ظهر توسط میترا جان |


تو همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت !

من همه محو تماشای نگاهت ...

+ نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم آذر 1385ساعت 10:58 قبل از ظهر توسط میترا جان |


یادم آید تو به من گفتی:

ــ " از این عشق حذر کن !

لحظه ای چند بر این آب نظر کن ،

آب،آیینه ی عشق گذران است ،

تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران است...

باش فردا که دلت با دگران است" !

+ نوشته شده در پنجشنبه دوم آذر 1385ساعت 2:5 بعد از ظهر توسط میترا جان |


از خرابه می گذشتم خانه ام آمد به یاد

                دست و پا گم کرده ای دیدم دلم آمد به یاد

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم آبان 1385ساعت 4:57 بعد از ظهر توسط میترا جان |


آری آغاز دوست داشتن است ،

گرچه پایان راه نا پیداست ...

من به پایان دگر نیندیشم !

که همین دوست داشتن زیباست !

+ نوشته شده در شنبه سیزدهم آبان 1385ساعت 10:16 قبل از ظهر توسط میترا جان |


وقتی که شانه هایم

در زیر بار حادثه می خواست بشکند

یک لحظه از خیال پریشان من گذشت ...

بر شانه های تو ...

+ نوشته شده در سه شنبه دوم آبان 1385ساعت 10:16 بعد از ظهر توسط میترا جان |


سرنوشت را نتوان از سر نوشت !

+ نوشته شده در سه شنبه دوم آبان 1385ساعت 9:34 بعد از ظهر توسط میترا جان |


من از طرز نگاه تو امید مبهمی دارم

نگاهت را نگیر از من .... که با آن عالمی دارم .

+ نوشته شده در دوشنبه یکم آبان 1385ساعت 5:11 بعد از ظهر توسط میترا جان |


یک نفر هست که از پنجره ها

باز آهسته مرا می خواند

گرمی لهجه ی بارانی او

تا ابد در دل من می ماند ...

+ نوشته شده در پنجشنبه بیستم مهر 1385ساعت 3:27 بعد از ظهر توسط میترا جان |


زندگی یک نفس است !

آن هم برای یک هم نفس ....

+ نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم مهر 1385ساعت 8:5 بعد از ظهر توسط میترا جان |


 هر که را می نگرم فرصت دیدار تو را ...

    می سپارد به زمانی دگر وجای دگر

                  خسته ام !

     راه درازست و تو هم نایابی ...

گله دارم ، که چرا از دل تو نیست خبر ...

+ نوشته شده در دوشنبه هفدهم مهر 1385ساعت 10:43 بعد از ظهر توسط میترا جان |